"تو یه قطره از خدایی..."
اگر تنها شوم باز هم خدا هست..
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید. آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردی خدمتم تموم شد و زوز از نو روزی از نو چطور مطورین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بازم فوتبال فوتبال فوتبال ول کن حوصصصصصصص لههههههههه ندارم فعلا سلام اموزشی تموم شد هههههههههههههههههههههههههههههههه حالا یگان .....خدا کنه جای حوب بیوفتم راسی تو خدمت گوشیم باهام بو تازه با ورق منو گرفتن ولی یه شب بازداشت شدم و اخرشم تموم شد اونایی که خواستن عکس کچلیامو ببینن این پایین هست ببینین حالا یه کم بخندیم دختره ميره تعليم رانندگي ... ازش ميپرسند چطور بود ؟ ميگه : بد نبود ! اما معلمش خيلي مذهبي بود. ميگن : واسه چي؟ ميگه : والا من هر كاري ميكردم هر جايي ميپيچيدم ميگفت : يا اباالفضل ...يا حضرت عباس...يا امام حسين توصيه دخترانه : اگه يه موقع مورد حمله يک پسر قرار گرفتی شلوار اونو بکش پايين دامن خودتو بده بالا ! فکر بد نکن! آخه اينجوری تو ميتونی بدوی ولی اون نميتون روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند / همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند / ديو هستند ولي مثل پري ميپوشند / گرگهايي كه لباس پدري ميپوشند / آنچه ديدند به مقياس نظر ميسنجند / عشق را همه با دور كمر ميسنجند / خب طبيعي ست كه يك روزه به پايان برسد / عشقهايي كه سر پيچ خيابان برسد پسره تو كليسا نشسته بوده، يهو ميبينه يه دختر خيلي خوشگل مياد تو. ميدوه ميره پشتِ يه مجسمه قايم ميشه. دختره مياد ميشينه جلوي محراب و ميگه: اي خدا! تو به من همه چي دادي ، پول دادي ، قيافه دادي ، خانواده خوب دادي... فقط ازت يه چيز ديگه ميخوام... اونم يه شوهر خوبه ...يا حضرت مسيح! خودت كمكم كن! تركه از پشت مجسمه مياد بيرون ميگه: عيسي هل نده! هل نده زشته ، خودم ميرم! دختر و پسره داشتن با هم قايم باشک بازی ميکردند ، دختره به پسره ميگه تو چشم بگذار اونوقت من ميرم قايم ميشم ، اگه تونستی منو پيدا کنی بغلم کن و بوسم کن ، اگه هم نتونستی منو پيدا کنی من زير راه پله قايم شدم سلام خوبین اگه دیدین این چند وقت نمیام تو نت یا جواب لطفتونو نمیدم بدونین .... بدونین .....چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مردین از فضولی...ها.................. ......... نمیگم تا بگین ....... نبود ۴۴ روز دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فهمیدین............ زرنگا اومدم خدمت مقدس سربازی............. نبود مرزن اباد چالوس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا فهمیدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا بهم صبر بده ...............خوب فعلا کاری باری... عشق تکبر را از بین می برد معلم همیشه شاگردش را استاد خطاب می کرد، تا بلاخره شاگرد از معلم خود پیشی گرفت و به مقام استادی رسید. ولی از آن به بعد، دیگر هیچ گاه ندید که معلمش او را استاد خطاب کند. وقتی که این عمل معلم، دیگر بیش از حد حس کنجکاوی او را تحت تاثیر خود قرار داده بود، خواست که هر طور شده است دلیل این عمل او را بداند. پس روزی معلمش را به کازینویی که محل قرار همیشگیشان بود دعوت کرد تا جواب سوالش را بگیرد. روز موعود فرا رسید و پس از دیدار و احوال پرسی های کلیشه ای همیشگی و فکر کردن های طرفین برای پیدا کردن موضوع نامربوطی از هر کجا که جهت گرم شدن چرخش مکالماتشان بهانه شود، شاگرد سعی خود را کرد که سوالش را از او بپرسد. ولی از آنجایی که می دانست، این سوالش ممکن است در فکر معلم ذهنیتی منفی از بابت حس تکبر نسبت به او ایجاد کند. پس چند بار تلویحا سوالش را پرسید. ولی وقتی که دید معلم متوجه نیت او از این لفافه گویی ها نشده است، تصمیم گرفت مستقیم سوالش را بپرسد. پس شاگرد اینچنین پرسش خود را مطرح کرد: « شما معلم من هستید و همیشه هم خواهید بود و از آنجایی که می دانم در ذهنتان من را از حس تکبر بری می دانید به خود این جسارت را می دهم که این سوال را بپرسم » سپس مکثی کرد و در حالی که معلم به چهره او برای شنیدن دنباله حرفش خیره شده بود، نفسی کشید و دوباره ادامه داد: « تمام دوران شاگریم را به یاد دارم که شما مرا استاد خطاب می کردید ولی اینک که به مقام استادی رسیدم حتی شاگرد هم صدایم نمی کنید و این موضوع مدتی است که ذهنم را مشغول خود ساخته است و اگر علت این کارتان را برایم بگویید چیز جدیدی را به من آموخته اید » معلم که فکر نمی کرد این کارش اینچنین در نظر شاگرد برجسته جلوه کند، لبش را برای پاسخ دادن باز کرد ولی گویا بسته شدن مجدد دهان او به دلیل مردد بودنش بود. سپس بعد از چند لحظه طبق عادت همیشگیش خیلی کوتاه و بدون حاشیه گفت: « اگر به تو بگویم استاد احساس کوچکی می کنم، همین » شاگرد با شنیدن این حرف معلمش جا خورد و در حالی که چهره اش شبیه علامت سوال شده بود به او گفت: « ولی چرا قبلا مرا استاد خطاب می کردید؟! » معلم مکثی کرد و بعد از چند لحظه گفت: « قبلا چون می دانستم که از من کوچکتری اگر به تو خدا هم می گفتم می دانستم از تو بالاترم، ولی اکنون اگر به تو شاگرد هم بگویم باز هم کنار تو احساس کوچکی میکنم، و از این حس بیزارم » سپس معلم خیلی غیر منتظره از او پرسید: « حالا من سوالی را از تو دارم! خود تو که اینک به مقام استادی رسیده ای آیا خودت را در ذهنت از من بالاتر نمی دانی؟ » شاگرد که می دانست با پنهان کردن احساسش به صفت دروغگویی نائل خواهد شد به آرامی گفت: می دانم این اپمو بخونینو به هرکی تونستین بگین...یا خواستین اپ کنین سلام امیدوارم حالتون خوب باشه. به خدا اینا شعار نیست... همین الان که ما اینجا نشستیمو واسه سرگرمی میچتیم یا از این سایت به اون سایت میریم یا واسه سرگرمی یکیو گیر میاریم یا شماره میدیمو میگیریم تا الاف نباشیم اتفاقات زیادی اطرافمون میوفته که ازش بیخبریم اینا چنتاشه که بیشترشو خودم دیدم.... بچه هایی که تو پارک نزدیک خونمون واسه یه کارتن خواب دارن دعوا میکنن. بچه هایی که از گشنگی خوابشون نمیگیره ولی تو فکرن فردا رو چطور شب کنن؟. بچه هایی که تو روز مادر یا پدر کنار قبر بابا و ماماناشون کادو دادن کسای دیگه رو میبینن.. بچه هایی که واسه پول در اوردن با یه فال میان پیشمون و ما با بدترین الفاظ ازشون تشکر میکنیم... پسرایی که با دیدن اولین دختر رو ترمز فشار میدن بدون اینکه فکر کنن این دختر چرا دست به چنین کاری زده؟؟؟ دختری که بعد از خودفروشیش وقتی پولشو گرفت رو به اسمون میکنه و میگه خدایا شکرت...خدایا شکرت...شکرت...شکر میتونم ابروی بابای مریضمو حفظ کنم شکر...خدا... دخترایی که واسه داشتن یه جا واسه شبشون کنار خیابون استادنو واسه هر کی دست تکون میدن فرقی نمیکنه جوون باشه یا پیر ...و بدون هیچ حسی کنار یکی میخابن تا صبح شه و بازم روز از نو روزی از نو...بدون هیچ حسی...هیچ حسی....هیس..هیس زنی که تو خونه اش جلوی شوهر مریضش واسه اینکه پول داروهاشو در بیاره خودفروشی میکنه...اون لحظه شوهرش چه حسی داره؟؟//ها.... زنی که دخترشم میبره تا.....بگم؟؟؟؟؟ مردی سرطانی یا معتادی که زنو دخترشو.....؟؟؟ به نظرتون اینا ابرو ندارن؟؟...دوست ندارن شرف داشته باشن؟؟غیرت ندارن؟؟ دیگه زود در مورد مردم و کاراشون قضاوت نکنیم فقط کافیه چند لحظه خودمونو جایه اونا بزاریم. حالا بیایم دعایی بکنیم.... تو این دنیا که ادم فقیر پره......دعا کنیم ادم پولداری نباشه..... امین کابوس کابوس دیدم یک کفتار هستم. با ترس و دلهره از خواب پریدم. نگاهی به چنگ و دندان و پوزه ام انداختم. فکرش هم نمی کردم روزی دیدن خودم در خواب کابوس شود. ولی خداییش یه کم بهشون فکر کنیدو توجه.... ببخشید ناراحتتون کردم...... چند روزه میرم افتاب میگیرمو برنزه میکنم....ببینین بهم میاد یا نه؟؟/... ممنون.... سلام خوبین راستی بازیهامون شروع شد تو اولین بازی ۴-۲ بردیم خداروشکر ۳تا ازگلهارو من زدم.دو روز بعد گرفتن گچ دستم بازی کردم. عشق واقعی دختر گفت: عزیزم یادته بهت گفتم عاشقتم پسر گفت: آره گلم دختر گفت: ولی تو که هیچ حسنی نداشتی، پس اگه راست می گی من چرا بهت گفتم عاشقتم؟ پسر گفت: حتما بخاطر اینکه همه ی احساسم رو بهت دادم. دختر گفت: نچ پسر گفت: بخاطر اون گل های یاسی که به یادت توی باغچمون کاشتم که هر وقت ببینمشون یاد خنده های قشنگ تو بیافتم و آرومه آروم بشم. دختر گفت: نچ پسر گفت: حتما بخاطر اون عاشقانه هایی که تا صبح واست می نوشتم که آخرش هم از اشک خیس میشدند و اصلا دیگه نمیشد خوندشون. دختر گفت: نچ پسر گفت: فهمیدم بخاطر اینکه انقدر به تو فکر می کردم که شب و روزم جاشون رو با هم عوض کرده بودند. دختر گفت: نچ پسر گفت: برای اینکه حتی بخاطر تو حاضر بودم جونم رو بدم. باز هم دختر گفت: نچ پسر گفت: پس برای چی به من گفتی عاشقمی ناقلا؟ دختر با خنده گفت: آخه بهت دروغ گفتم ... خووودافظ فراموشی یک ساعت دیگر امتحان درس اخلاق شروع میشد. مانی کتاب به دست، میان راه مانده بود. آنقدر خرج الکی می کرد، که اینک هیچ پولی در جیب هایش باقی نمانده بود. با این همه نمی توانست همانطور دست روی دست بگذارد تا امتحانش را از دست بدهد. کاری هم از دست او بر نمی آمد. هر چه فکر کرد هیچ راهی به ذهنش نرسید. با استرسی که داشت، رویش را به آسمان گرفت و گفت: « خدایا می دانم که خیلی ول خرج هستم و پول هایم را بیهوده هدر می دهم، ولی اگر در این شرایط کمکم کنی قول می دهم که از این صفت بد دست بکشم » دعایش که تمام شد، منتظر ماند کسی از جانب خدا بیاید و به او کمک کند. ولی هر چه ایستاد هیچکس به کمکش نیامد. خودش هم می دانست با آن کارهای نادرستش، هیچگونه کمکی از سوی خدا به او نخواهد رسید. پس بیکار ننشست و شروع کرد دوباره همه ی جیب ها و کیف پولش را گشت. ولی بی فایده بود. آنگاه خیلی نا امید روی جدول کنار خیابان نشست و با حسرت کتابش را در دست گرفت و شروع کرد به ورق زدن همه ی درس هایی که در این مدت خوانده بود. ولی خیلی غیر منتظره، میان یکی از صفحات پنج اسکناس هزار تومانی پیدا کرد. با خوشحالی پول را برداشت و با خود گفت: « هیچکس که به آدم کمک نمی کند، خوب شد لااقل این پول را فراموش کرده بودم » بلند شد که به سمت دانشگاه برود. اما هنوز برایش سوال بود که پول را چه موقع در آن صفحه گذاشته است. تصمیم گرفت آن صفحه را باز کند و ببیند که در زمان گذاشتن پول ها چه مطلبی را مطالعه می کرد. صفحه را باز کرد و اولین خط آن را خواند. ولی فهمید که این پول ها استجابت دعای او بوده اند و مقدمات برآورده شدن دعایش از مدت ها پیش فراهم شده است، وقتی که دید در ابتدای خط نوشته شده است: « فراموشی نعمتی است از جانب خدا، برای آنکه از بدی ها دست می کشد » انکه تو دستمه همایونه.....چقد ناز سلام خوبین؟ اخر این فوتبال کار دستم داد....دستم شکست وای................................. الانم تو گچه؟ راستی هر کی از راه رسید یه چیزی روش نوشت بگین کدومش قشنگ تره؟ فوتبال نامرد عزرائیل غمتو نبینم من خسته تو گفتم نرو پرپر میشی خدا شمارو شفا بده خودتی.... خیلی خری.... دوستت دارم... پسر خوب قدر خودتو بدون کامیش میمیش کدومش قشنگتره؟ اینم یه داستان .... جسد قیر های روی آسفالت خیابان از شدت گرما به حالت حبابی شکل برآمده اند. جنازه ای در میان خطوط سبقت ممنوع جاده رها شده است و خودروها یکی یکی از کنارش می گذرند. هر کس به جنازه می رسد سرعتش را کم می کند و با تلفن همراه از او فیلم می گیرد. عده دیگری هم که به او می رسند، در حالی که در مورد چگونگی مردنش اظهار نظر می کنند، بی اعتنا از کنارش می گذرند. حتی کسی احتمال نمیدهد که شاید این جنازه هنوز زنده باشد. خون گرداگردش پخش شده است و چشم و دهنش باز مانده اند. با دیدنش به یاد همه ی طول زندگی ام افتادم و کارهایی که برای دیگر موجودات انجام دادم. به یاد خوراک هایی که در زمان گرسنگی به پرندگان می دادم و به یاد سکوت هایم در زمانی که محق بودم و دیگری محتاج تر به نفعی که از حق می برد. به یاد پیاده روی های کیلومتری بعد از بخشیدن همه ی پول هایم به فقرا. به یاد مورچه هایی که هنگام باز شدن آب از غرق شدن و مرگ نجاتشان می دادم. ولی اینک برایم عجیب بود که چرا هیچکدام از این رهگذران جسد میان خیابان را از له شدن زیر چرخ ماشین ها نجات نمی دهد. دیگر حوصله ام داشت سر می رفت، شاید برای نجاتش اینبار هم خودم باید جلو می رفتم. آره بهتر است خودم جلو بروم. به سمت جنازه رفتم و خم شدم تا او را از زمین بلند کنم و بر دوشم بگذارم. ولی هر چه سعی کردم نتوانستم. زمانی که دیدم اینبار از نجات یکی از موجودات ناتوان مانده ام، حسرت خوردم که چرا زنده نیستم تا به رسم نوع دوستی، خودم جسدم را به کنار خیابان بکشم
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »




| :قالبساز: :بهاربیست: |


