تبليغاتX


....تو یه قطره از خدایی...

چهارشنبه ششم آبان 1388

تو یه قطره از خدایی ....

 

سلام

شرمنده همتونم که چند وقته نمیام پیشتون

این اپم بیشتر به خاطر اینه که

یکساله میشه که تو یه قطره از خدایی راه افتاد...پس تولدش مبارک

یکساله که با کسای زیادی اشنا شدم و قلبشونو شکستم...پس ببخشید

یکساله که خدا رو نه همیشه ولی هر جمعه شب به قلم اوردم...پس خدا دوستت دارم

یکساله که از این یکساله ها میگذره و ما تو کف این یکسالیم و بیدار نمیشیم..پس ...پس چی؟؟؟

خدایا پاک بودنو پاک دیدنو پاک زیستنو بهم یاد بده تا این یکسال و جبران یکساله های گذشته کنم.

 

                      خدایا عاشقتم


قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حظورش بي خبر.
قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد
همان كه گاهي مي شكند
گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد
گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست مي رود
...

با اين دل است كه عاشق مي شويم
با اين دل است كه دعا مي كنيم
با همين دل است كه نفرين مي كنيم
و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم
...


اما قلب ديگري هم هست.قلبي كه از بودنش بي خبريم
.
اين قلب اما در سينه جا نمي شود
و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد
اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد
سياه و سنگ هم نمي شود
از دست هم نمي رود


زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد

اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند
وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد
وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...

اين قلب كار خودش را مي كند
نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت
نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي


و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند
به خاطر قلب ديگرشان
به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند


18:6 | حامد |

جمعه بیست و چهارم مهر 1388


 

مسئله 1 - فرض کنید راننده یک اتوبوس برقی

هستید. در ایستگاه اول 6 نفر

وارد اتوبوس می شوند ، در ایستگاه دوم 3 نفر

بیرون می روند و پنج نفر

وارد می شوند . راننده چند سال دارد ؟

مسئله 2 - پنج کلاغ روی درختی نشسته اند ، 3 تا

از آنها در شرف پرواز

هستند . حال چه تعداد کلاغ روی درخت باقی می

ماند؟

مسئله 3 - چه تعداد از هر نوع حیوان به داخل

کشتی موسی برده شد ؟

مسئله 4 - شیب یک طرف پشت بام شیروانی شکلی ،

شصت درجه است و طرف دیگر 30

درجه است . خروسی روی این پشت بام تخم گذاشته

است .. تخم به کدام سمت پرت

می شود ؟

مسئله 5 - این سوال حقوقی است . هواپیمایی از

ایران به سمت ترکیه در حرکت

است و در مرز این دو سقوط می کند ، بازمانده ها

را کجا دفن می کنند ؟

مسئله 6 - من دو سکه به شما می دهم که مجموعش 30

تومان می شود. اما یکی

از آنها نباید 25 تومانی باشد . چطور ؟

.

.

..

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

..

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

..

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

..

.

.

.

.

مسئله 1 - راننده اتوبوس هم سن شما باید باشد .

چون جمله اول سوال می

گوید " تصور کنید که راننده اتوبوس

هستید."

مسئله 2 - همه کلاغ ها ، چون آنها فقط " در

شرف پرواز " هستند و هنوز از

روی درخت بلند نشده اند.( اگر جواب شما 2=3-5

بوده بدانید دوباره محاسبات

جلوی تفکرتان را گرفته است.)

مسئله 3 - هیچ . آن نوح بود که حیوانات را به

کشتی برد و نه موسی ( "چه

تعداد " جلوی فکر کردن شما را گرفته است.)

مسئله 4 - هیچ کدام . خروس ها که تخم نمی

گذارند.اگر شما سعی کردید جواب

توسط محاسبات و مقایسه اعداد بدست آورید ،

شما دوباره به وسیله اعداد

منحرف شدید.

مسئله 5 - بازمانده ها را دفن نمی کنند . آنها

جان سالم بدر برده اند .

شما به وسیله کلمات حقوقی و دفن کردن منحرف

شده اید.

مسئله 6 - یک 25 تومانی و یک 5 تومانی . به یاد

بیاورید ( فقط یکی از

آنها ) نباید 25 تومانی باشد و همین طور هم هست .

یک سکه 5 تومانی

داریم.شما با عبارت " یکی از آنها نباید …

 فریب خوردید"

 


13:18 | حامد |

جمعه هفدهم مهر 1388

غم من و من+داستان

 

سلام خوبین؟امیدوارم باشین

اینم یه چرت و پرت دیگه از خودم.....

من همانم که هیچگاه لحظه خوب زیستن را ندیدم...

شاید مقصر من باشم و شاید ما....

ولی مطمئنم که مقصر اصلی منم و اقبال من...

و همیشه بهانه ام را خدا قرار دادم...

خدایی که اگر نبود من "حتی من نبودم...

تا حتی این بدی ها هم به سرم ایند...

پس من "منم"و خدا هم خدای من...

                        تنهاتر از خدا


داستان

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آن ها به داخل گودال عمیقی افتاند .
بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه گفتند دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند .
اما قورباغه ها دیگر دائما به آن ها می گفتند که دست از تلاش بردارید چون نمی توانید از گودال خارج شوید به زودی خواهید مرد .
بلاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته ای دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت و پس از مدتی مرد .
اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد .
بقیه قورباغه ها فریاد می زدند دست از تلاش برداره اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد .
وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند : " مگر تو حرف های ما را نشنیدی ؟ "
معلوم شد قورباغه ناشنوا است . در واقع او در
تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند



19:35 | حامد |

شنبه یازدهم مهر 1388

داستان 4

 

لورا پس از دوماه، نامه اي از نامزد مكزيكي خود دريافت مي كند به اين مضمون:

لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم كه دراين

مدت ده بار به توخيانت كرده ام !!! ومي دانم كه نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را

ببخش و عكسي كه به تو داده بودم برايم پس بفرست

باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همكاران ودوستانش مي خواهدكه عكسي ازنامزد،

برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عكس ها راكه كلي بودند

باعكس روبرت، نامزد بي وفايش، دريك پاكت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي

كند، به اين مضمون:

روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فكر كردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عكس خودت راازميان

عكسهاي توي پاكت جداكن وبقيه رابه من برگردان.....


 روزی مردی خواب عجیبی دید . دید که پیش فرشته هاست و به کارهای انها نگاه میکند. هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه های را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز میکنند و داخل جعبه میگذارند . مرد از فرشته پرسید : شما چه کار میکنید ؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد ، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و درخواست های مردم از خداوند را تحویل میگیریم.

مرد کمی جلوتر رفت . باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت میگذارند و انها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند.

مرد پرسید: شماها چه کار میکنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین میفرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است . مرد با تعجب پرسید : شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند. مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد:بسیار ساده ، فقط کافیست بگویند :
خدایا شکر


سلام خوبین؟

شرمنده بابت متن اخریه  اون هفته ام.....

اینم از نوشته های چرند و پرند خودم...

من همونم که تا کسی میاد پیشم سرم رو به احترامش میارم بالا ولی اون فکر میکنه دارم براش

یه لشکر میسازم.تو چشام نگاه میکنه ولی توشو نگاه نمیکنه...خنده هامو میبینه ولی دلیلشو نمیبینه...میگه دوست دارم ولی نمیتونم باهات باشم...منم میگم دوست دارم ولی ...

ولی چی ؟؟؟؟چی دارم بگم اون که نمیخاد باهام باشه...بهتره سرمو از اول بندازم پایین...


1:38 | حامد |

شنبه چهارم مهر 1388

داستان 3

 

مرد کور
روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد:
امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم !!!!!
وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.
حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد


 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
نتیجه اخلاقی :
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید


 

سلام خیلی دوستون دارم

خداییش وقت ندارم بیام نت اخه سخت دارم تمرین میکنم

فقط واسم دعا کنید

یه چیزی...

خیلی تنهام....خدا خیلی تنهام...

خودت خوب میدونی

یه چیز دیگه...

بی احساس تر از شیشه ها هم پیدا شده...دختر جماعت

 


0:33 | حامد |